
به نشان الله
هیچ اتفاقی نیفتاده
غروب جمعه و همان بی تابی های کلیشه های.همان بیقراری های مجهول العله .همان دل تنگی بی مخاطب.همان غروبی که پارک ها پر می شوند از مردم ای که امده اند دلتنگی غروب جمعه ای شان را قابل تحمل کنند.قابل گذشتن کنند. قابل تمام شدن کنند و قابل فراموش شدن.هیچ اتفاقی نیفتاده.ماها که تنها نیستیم.ما هم که تنها نباشیم یعنی همه چیز خوب است.هیچ اتفاقی نیفتاده...فقط یک نفرسخت تنها ست...
به نشان الله
گناه کارم من
ببینم ادم اگر دلش نیاید از مشکی بیاید بیرون گناه است؟ ادم اگر بشنود پرچم مشکی های حرم را جمع کرده اند آه بکشد گناه است؟بیرق ارباب را پایین اورده اند اَه بگوید گناه است؟خانم از سیاه در امده دلش بگیرد گناه است؟میله های شهرداری را رنگی ببیند رویش را برگرداند گناه است؟اگر برسد قم اصلا توی حرم نرود ازبیرون هی دورش بگردد گناه است؟ گناه است یا دیوانگی یا توهم یا کاسه ی داغ تر از اش یا لوس بازی یا ریا یا سمعه یا ...اصلا من دوست دارم با چادر مشکی نماز بخوانم حاجی تو بنشین همان گوشه ی اتاق درست را بخوان چرا پای رساله را می کشی وسط!؟ من نمی توانم هرگز روی سجاده ی بعضی ها نماز بخوانم مثلا اگر درمیان ان بعضی ها تو هم باشی.
کاش قلبم پا می داد انقدر اذیت نمی کرد.نه؟ ادم از جوش زدن که سیر نمی شود.از روضه های بسته ی ساقی.از رفتن توی بحر بیتابی های ان کربلا نرفته ی نازنین.از بحث کردن پای جدایی نادر از هر خری! از جز زدن از شنیدن سرنوشت او که شاید درایت نداشته ی من بود که ان روزها در "م مثل مادر" بگو بخند هایش با حسین یاری راکه می دیدم احتمال بی حیایی های بعدی را نمی دادم.با طلا باید نوشت این را که تخم مرغ دزد شتر دزد می شود.ادم سیر نمیشود از حرص.از عشق.از این همه احساس که دیدی دیشب جا نشد توی دلم زد به قلبم.باورت می شود الان که می نویسم هم درد دارم...

عادت است یا عشق؟
اخر هم نفهمیدم
به مشکی عادت کرده ام
یا عاشقش شده ام
یا مبتلایش ؟
دعا کن نذرم ادا شود
به نشان الله
کرم یعنیــــــــــــــ.....جگر
من گاهی نمی دانم باید چه بنویسم .من نمی دانم.فقط می دانم باید نوشت.فقط می دانم وقتی خوابت نمی برد.یعنی باید بلند شوی روشن کنی این لگن را شروع کنی به نوشتن انچه نمی دانی..چطور وقتی عطسه ات بگرید اما نیاید.نوشتن که بگیرد "ت" و نیاید همان قدر اذیت کننده است.امشب از ان شب های سرد ساکت سیاه سنگین است.
دو تا جگرگوشه فرستاد برای روزی که مثل او روزی نیست.کرم یعنی همانی را بدهی که از همه بیشتر نیازش داری.جگر خیلی نیاز داشت حسن|ع|
رها کردنیست .دنیای کثیفی که در ان ابوبکر را می خوابانند کنار پیکر پاک حضرت رسول|ص|نوبت به سبط اکبر که می رسد دختر ابوبکر شاخ می شود و کفنی پاره پاره.کفن به این خاندان نیامده ......

بی کفن بمیرانم
به نشان الله
اولین گام
نوح |ع|که باشی باید در مقابل کفر بایستی فقط.ابراهیم|ع|که باشی هم.موسی|ع| اگرباشی باید با سپاه همیشه در صحنه ی سیاهی بجنگی و احیانا با تتمه ی قلیلی از داعیه داران مسلک ابراهیم|ع|. عیسی|ع|که باشی باید علاوه بر اینها با جمع کثیری ازبزرگان"خود موسی بین "یهود هم درگیر شوی.
اما محمد|ص|که باشی مجبوری بجنگی با تمام انهایی که باید درکنارتو می بودند نه روبه رویت.باید در جبهه ی تو می بودند.در جبهه ی حق .ادم با کفر هرچقدر هم دربیفتد طبیعیست.باید با هر خون دلی هم که شده این پرچم الله را بالا نگه داری.انتظاری هم نمی شود داشت ازشان .این ها افریده شده اند برای زدن و صد البته برای خوردن.محمد|ص| که باشی زود به زود غصه دار می شوی.خیلی غمباد میگری.نه غصه از نبودنشان.از کمی خودی ها و فزونی غیرخودی ها .نه! تو چه با دو نفر درکنار کعبه نماز اقامه کنی چه با دو ملیون نفر.غصه می خوری برای ناشنوایی گوش هایشان.برای مریضی قلب هایشان. برای بی جوابی و ذلت فردایشان.برای قساوت دل هایشان.برای نفوس ظالم و ارواح مظلومشان.
تو باید می جنگیدی با پیروان تمام ان پیامبران عالی مرتبه ای که امده بودند تا تو بیایی.امده بودند تا ما انقدر بزرگ شویم که بزرگی تو را راحت تر بقهمیم. تا تو وقتی امدی ما سریع تر "ادم" بشویم جا نخوریم.نگوییم وحی کدام است.خدا کیست.پیامبر چیست.امده بودند تا بگویند اهای مردم! یکی قرار است بیاید.....
چه کسی گفته این یهودی های موسی ندیده نابغه اند؟شامه ی اقتصادیشان مثل کلب کار می کند؟زیرک اند؟سیاس اند؟نخیر! راه کج که پیدا کردن نمی خواهد.برای به جاده خاکی زدن هرگز نیازی به تابلوی راهنما نیست.برای کسی که موسی|ع| را هم برای خودش می خواهد و فرق بین خدا و گوساله را نمی فهمد دیگر چه فرقی می کند خدای موسی شنبه را تحریم کرده باشد یا دوشنبه را.او کار خودش را می کند و سد راه که نه سد بیراه اش را برمی دارد.حالا این سد می خواهد تو باشی.موسی باشد. عیسی باشد یا پسر حضرت خاتم.
شنیده ای این که می گویند همیشه اولین گام است که دشوار است مثل باز کردن در نوشابه که همان زورهای اولش فقط سخت است.یا مثلا درس خواندن که در ابتدا سخت است . روی غلطک که افتادی اوضاع بهتر می شود کم کم.یامثلا زدن یک شرکت که دوندگی های اولش پدرت را در می اورد اما کار که پا گرفت همه چیز راحت که نه،راحت تر می شود برایت.
و فردا تو می روی.و من با قرن ها تاخیر نشسته ام تا ببینم گام اول خلافت علی|ع| چقدر دشوار می خواهد باشد.گام اول تنهایی زهرا|س| چقدردشوار می خواهد باشد؟گام اول بی یاوری حسن|ع| چقدر دشوار می خواهد باشد؟گام اول بی حسین ای ح س ی ن چطور؟ح س ی ن از توست و تو از ح س ی ن ....
همیشه اولین گام است که دشوار است.
کاش فقط اولین گام دشوار بود.
.
همه ی یتیمی ها از اینجا شروع می شود.
از یک "هذیان" نانوشته....
هر گز فکر نمی کردم
بعضی هایی که با نام اهل بیت
وبلاگ نویسی می کنند این روزها
بی دین از اب دربیایند.....
ان لم تکن لکم دین
فکونوا احرارا فی دنیاکم
به نشان الله
A=C
آن زمان بچه تر که بودیم حساب که می خواندیم می گفتند اگر a=b و b=c پس سی هم مساوی با آ ست.از ان موقع ها قاعده فرقی که نکرده؟ این مردم را می بینی هرکدامشان از یک جای دنیا بلند شده اند؟ این خواهر های شهید را می بینی چطور ناله می کنند؟ این بچه های یتیم مانده را می بینی بهانه ی پدر می گیرند؟این خانه های ویران شده را می بینی؟این پزشکان اسیر را.رهبران زندانی را.جوانان سر به نیست شده را.این فریاد های رها شده را.بغض ها ی وا شده را.این همه ی دادخواهی ها را و همه ی حق خواهی ها را.با خیلی از این ها صحبت که می کنی می گویند ما کم از شما یاد نگرفته ایم.ما کم از امام خمینی الگو نگرفته ایم.بعضی هاشان حتی انگار که دست پرورده ی امام باشند.انگار که ادامه ی جمعیت همان سرباز های آرمیده در گهواره ی او باشند.گاهی تا این حد جنبش هایشان را مدیون او می دادند.اما من سوالم اینجاست مگر غیر از این بود که حضرت روح الله قیام لله از را ازاجداد طاهر و مطهرش اموخته بود.مگر یک تنه ایستادن برای خدا مقابل یک دنیا غیر خدا را در کلاس درس پدر شما نیاموخته بود.مگر عاشقی را جز از محضر مادر و رادمردی را جز از مکتب برادر شما فراگرفته بود؟
پس یا حساب من باید ضعیف باشدو طرفین تساوی را درست نچیده باشم یا ان قانون از دایره ی قواعد حساب خارج شده باشد تا نگویم این خون ها همان خون های گذشته از سر ایوان کربلاست.تا نگویم حقانیت و مظلومیت، همیشه ی تاریخ سهم غصب ناشدنی اهل حق بوده است.تا نگویم این بی عدالتی ها همه امویست و این خون خواهی ها تماما علوی.این مردم چه بدانند چه ندانند دارند پا می گذارند جای پای بنی هاشم.چه علوی باشند چه نباشند.چه باور داشته باشند باطن همیشه برقرار کعبه تویی چه بنابر استضعاف فکری قبول نکنند ولایت ابدی شما خاندان را.ره رو هرقدر هم که می خواهد غافل باشد و نداند که چه می کند راه حق یکی است.راه یکیست.راه تویی.
کربلای تو تنها مکتبیست که محدودیت ندارد ازبرای سن.ممنوعیت ندارد از برای جنس.شرایط ندارد خیلی.تنها یک دل می خواهد عاشق.یک قلب می خواهد سلیم .یک سر می خواهد بی سامان. یک جان می خواهد به لب رسیده.یک سینه می خواهد به تنگ امده از هرانچه غیراوست و سوخته درالتهاب لقای دوست.در کاروان تو همه جور ادم پیدا می شود.پیرمرد می خواهی می گویم حبیب را ببین.شیرخوار بخواهی می گویم علی را دریاب..دختربچه بخواهی رقیه هست.مادر بخواهی دیدم.عمه پیدا کردم عمو آمده بود.جوان هست.زن هست .مرد هست.اصلا اینجا همه یک پا مردند برای خودشان.در مکتب تو همه قد کشیده اند.استخوان ترکانده اند.خون دل خورده اند.اینجا بچه ها مردند.داغ پسر دیده ها مردند.داغ برادر دیده ها مردند.کربلا اخر هرچه مردانگیست اما اخر مردانگی نیست.اصلا تو امدی تا مردانگی اخر نداشته باشد.تا مردانگی نمی رد.افسانه نشود.پایان نامه نشود.تابلوی نقاشی نشود.مصنوعی نشود.فراموش نشود.خدا تو را ساخت تا خون او باشی.تا وتر او باشی.موتور او باشی.تک باشی.بی همتا باشی یک تا باشی..
تا ح س ی ن باشی.ح س ی ن باشی. ح س ی ن باشی.
نام تو تنها مسکریست که حلال است ح س ی ن.
تو حلال ترین باده ی عالمی.....
حالا شد!
فدای لب تشنه ات پسر فاطمه
ممنونتم
به نشان الله
نشست پنج شنبه 29 دی ماه
با موضوع: نقش بازی ها در نشر استعمار یهود
ساعت 14
تهران-خ حجاب-سالن اجتماعات کانون پرورش فکری
موسسه موعود(استاد شفیعی سروستانی)
ادم دیگر مگربیابان می فهمد یا مثلا داغی صحرا یا مثلا تشنگی یا حتی غریبی.مگر دیگر یادش می ماند اراجیف یک یهودی خودفروخته ای مثل کعب را وقتی علی |ع|و پسرانش امده باشند دلداری ات بدهند.به من بگو حال دلت چطور بود ان موقع که حضرت امیر|ع| تو را به راستگویی می ستود.ان موقع که با سلمان رفتید پیش علی|ع| عرض تشنگی کردید به محضر ایشان از ان تشنگی ها! از همان تشنگی های دم اخری علی اکبر ح س ی ن . یا ان موقع که فاطمه |س|تو را خواست تا باشی تا بمانی کنار علی در روزهای بی فاطمگی اش.یا مثلا ان موقع که شنیدی از رسول خدا|ص| سرنوشتت را.اصلا انگار تنهایی برای تو باشد و تو برای تنهایی.چقدر شیعه ای تو جندب!زندگی.مرگ.حشر.ادمیزاد لااقل یک جایش را تنها نباشد دیگر!تو هر سه جا تنها بودی.هر سه جا تنها هستی.چقدر شیعه ای تو! چقدر تنهایی تو.
از تو انقدر می دانم که دلت قرص بود سومی که فرمان تبعیدت را صادر کرد.اصلا دلت از همان اول قرص بود.از همان اول.یا حتی سه سال قبل تر از اول.از ان روزی که حرف رسول خدا را گوش نکردی تنهایی بلند شدی رفتی کنار کعبه داد بزنی لا اله الا الله و این "لا" تا از دهانت امد بیرون ریختند سرت دِبزن.خوب شاید ذوق کرده بودی.یا شاید تاب نیاوردی.یا دلت به درد امده بود از این همه نفهمی کفار.یا هر شاید دیگری.اما حتما دلت خیلی قرص بود.ان روز امدند قضیه را ختم به خیر کردند اما تو این "لا" گفتن بدجور ماند بر دلت یک" لا"ی قورت داده شده انقدر ماند و ماند و ماند تا گذاشتی اش سر موقع یک لا ی محکم گفتی به حسبنا کتاب الله ای ها.
از تو انقدرمی دانم که وقتی پا می گذاشتی روی خاک ترک خورده و صدای شکستن بوته های خشکیده خار و زوزه ی باد شده بود موسیقی تیتراژپایانی فیلم تنهایی ات صدای علی|ع| بود که توی گوشت تاب می خورد و تو دیگر فقط این را می شنیدی: و ستعلم من الرابح غدا... و لا یونسنک الا الحق...ادم دیگر مگر بیابان می فهمد یا مثلا داغی صحرا یا مثلا تشنگی یا حتی غریبی. !تنهایی می ایی فردای قیامت رد می شوی از کنار ما.تنهایی وارد بهشت می شوی و ما فقط ان روز می بینیم تو را یا اباذر...
اما خودمانیم ها
کاش تبعیدت می کردند به
طـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف
|خطبه ی یکصدوسی|
کاش این را هم بخوانی
دلم شکسته
ابوذر را عمار اگر نفمهد
خیلی درد دارد
فعلا که
نه من اویم
و نه تو او
به نشان الله
انهایی که می دانند
به انهایی که نمی دانند خبربدهند(اینجا)
بوی فتنه می اید از اظهارات این مرد
ان شا الله که فقط بوش باشه
اگر فرصت کافی ندارید اینجا را بخوانید
نشست پنج شنبه 29 دی ماه
با موضوع: نقش بازی ها در نشر استعمار یهود
ساعت 14
تهران-خ حجاب-سالن اجتماعات کانون پرورش فکری
موسسه موعود(استاد شفیعی سروستانی)
تویی پسر همان بابا
داری می خندی نم نمک و غافل می شوی و در مزخرفات ذهنی ات غور می کنی که ناگهان ان خنده ی کوفتی خشک می شود بر لبانت و صدایت دیگر در نمی اید. نمی دانی چرا یکهویی یاد این می یفتی بی مقدمه : اقام مضطره.
گاهی ادم به شدت مضطر بودن ان اقا که فکر می کند کافیست برای چند روز حال نداری اش.بالاخص اگر کم کاری ها و وقت تلف کردن ها و لودگی های خودت را هم بزنی تنگ این احساس گناه دیگر ورم می کند این بغض لامصب .از ان بغض های نترکیدنی.از ان بغض هایی که هی اب می شود به چشمانت و انقدر پلک می زنی تا برگردد توی کاسه ی چشمت مبادا بریزد.اب می شود به دماغت و بالا می کشی اش تا مبادا باز شود.از ان بغض هایی که گیر می کند راه غذا خوردنت را می بندد و تو مرتب اب دهان قورت می دهی تا خفه اش کنی قبل از اینکه خفه ات کند.
بابا ان روزهای اخرگفت ||غَداً تَرونَ اَیّامی|| این غدا کی می اید پسرآن بابا؟یا شاید هم این غدا سال هاست رسیده اما من "خودچیز بین" چون فکر می کنم مخاطب خاص خطبه اش خودم هستم و خودم،یک تنه! منتظرم یک خبری بشود یک معجزه ای ببینم در خودم یک نوری،ملکی،وحی ای ،الهامی، دست کم خوابی! انها که نمی فهمیدندو ادعایی هم نداشتند، حکمشان در خوشبینانه ترین(ساده لوحانه ترین ) حالت، لا حرج است!من که ادعا می کنم می فهممت می خواهمت می میرمت ،من چه گلی زدم به سر تویی که غریبی به وسعت تمام غریبی های خاندان بنی هاشم.
ای اخرین هاشمی.ای امید دل زهرا.ای مایه ی مباهات زینب.ای مرهم زخم های کاری ح س ی ن.ای تمام دنیای علی.ای فریاد فروخورره ی حسن.ای عمود دل عباس.ای بازمانده ی خدا.خسته شدم از این بازی با کلمات.به سبک مداح ها ساده میگویمت:قربونت برم اقا.

کاش بودم ان روزی که
انقدر همه جا دیده می شوی
که ما خاک
از هر کجای این دنیا که برداریم
متبرک به نعلین توست
||خطبه صدوچهل و نهم||
به نشان الله
داور تویی اماما!

چه کسی می داند ان لحظه ای که گوش هایش دیگر تمام نواها را قاطی می کند و مغزش نمی کشد که کدام افکت را کجا بکشاند توی کار و کدام صوت را کجا بنشاند که تو بپسندی که تو بپذیری که تو گوش کنی انچه را هنرش نیست فقط.رشته اش نیست فقط.حرفه اش نیست فقط.که خون دلش بوده این ماه ها.همه ی فکر و ذکرش بوده پادکستی که از کار درامده و تو می گویی اری !همین
چه کسی دیده ان لحظه ای را که انگشتانش دارد روی کیبورد سینه می زند و زکات عاشق بودنش را می دهد و قطرات اشکی که می ایند و می روند ساعت هاست و نویسنده ذهنش را کرده وسط وسط میدان جنگ و تنش را گذاشته جای تن چاک چاک علی اکبرت و لب هایش ترک برداشته قربه الی لب های ترک ترکت و تو ناگهان می رسی و می گویی اری!همین
چه کسی تصور کرده ان شب محرمی را که تمام کلمات به استغاثه افتاده اند به پای نگارنده ای که من!من را هم بنویس!من را هم متبرک کن.من را هم نشانش بده.عاشق کن. و هر واژه ای را راه به اربعین کلمات تو نیست و کلمات این را خوب می دانند و به هزار شکل و به هزار طرح می نشینند کنار هم تا ریز نوشته ای زاییده شود و تو لبخند می زنی در نظاره ی شیطتنت های این کلمات که اری!همین
یا کیست کسی که درک کند ان موقع را که چشمش به پای تصویر زمینه ای گریسته تا صبح ان قدر که ور رفته با نما ها و گرادیانت ها و وکتور ها و هرجا که کار گره می خورده وضو تازه کرده و برگشته و ان قدر بازی کرده با لایه ها تا سرانجام تو مهر کنی در ان لحظه سند دیوانگی اش را که اری!همین
چه کسی دیده شب اخری را. شام اربعین را. که پاسخگوی انلاین بوی سیب دلش نمی امد خاموش کند این مسنجر را که شاید کسی باشد که سوالی داشته باشد این ساعت های پایانی و چه صبورانه می نشست به پای پر حرفی های ما کنجکاوی های ما و چه بزرگوارانه حرم رفتن و نائب الزیاره بودنش را خبر می داد و چه خاشعانه التماس دعا می گفت او که زیر سایه ی خواهر سلطان نشسته بود به ماها که کیلومترها دور بودیم از هوای حرم ح س ی ن ات
چه کسی دیده ان ساعت هایی را که طراحی نیت کرده و اذن گرفته از تو برای زدن طرح تندیست برای کدنویسی لوگوی کاروان امسالت. دست های که لرزیده برای جادادن سیب های شیشه ای در میانه ی دست عباست و بغضی را که شکسته برای برش دادن سنگ متبرک حرمت.
چه کسی دیده ان دو نفری را که بیتابی شان گل که می کرده پناهنده ی حرم بانو ی قم نشین می شدند بعد چند قدم انطرف تر زیر زمین پاساژ و نگاه هایی ملتمسانه حیران یک ویترین پر از لوح و تندیس های جورواجور و سوالی که دلشان را چنگ می زد:اقا امسال هم رادیو معارف تندیس بوی سیب رو به شما سفارش دادن؟ و جواب صاحب مغازه هر بارهمین بود :دعا کنید که بیارند برامون.
چه کسی دیده دوندگی های دبیر و قائم مقامش را.از این اتاق به ان اتاق. ازقم به تهران. ازاین سازمان به ان سازمان.عرق ریختن هایشان را. خسته که می شدند یا ح س ی ن گفتن هایشان را.نخوابیدن های بچه های روابط عمومی را. تدارک اختتامیه دیدن هایشان را.برنامه های اردو هماهنگ کردن هایشان را.عشقی که انها زندگی کردند را.جواب های ردی که شنیدند را.دست های یاری کننده ای که دیدند را.
چه کسی بوده در کنار داور هایی که هر کدامشان را از یک جای این خاک ح س ی ن ای کشیده ای قم تا بیایند مجرای اعمال اراده ی خدا باشند و کانال ارتباط تو با ما شرکت کننده ها.ان موقع که تبارک الله می خوانند پست به پست وبلاگ به وبلاگ و از خود تو کمک می خواهند برای قضاوتی نزدیک به انچه حق اش است و حق ات است در میان این همه کلماتی که به صف شده اند به احترام حرمت همیشه هتک ناشدنی تو.
_______________________________________________________
و حالا چند شبی می شود که دیگر خبری نیست.کم کم باید برویم تا محرم سال بعد.تا بوی سیب بعد.دستمان کوتاه شده ازنوشتن.از طرح زدن.از پادکست ساختن.از زندگی!دستمان نمی رود به زندگی! انگار که تمام انگیزه مان برای نفس کشیدن را ربوده باشند.دلمان تاب نمی اورد.هی باز می کنیم صفحه مان را و امتیاز می دهیم به رقبا تا بلکه خبری بشود.تلفنی به زنگ در اید.پستی به مرحله ی داوری نهایی برسد.تنها نشسته ایم در حسرت یک اردوی هشتاد نفره ای که غیر ان عده نورچشمی هایت باقی ان دو هزار و خرده ای نفر هرگز نخواهیم چشید طعم اردویی از جنس بوی سیب را.نشسته ایم در حسرت مهمان بانو شدن ولو یک شب.نشسته ایم در حسرت یک بار طواف ان ضریحی که ماه های اخر با ما بودنش است.ان بیرقی که روزهای اخر با ما بودنش است.تنها نشسته ایم به انتظار یک مراسمی که فرق می کند با تمام مراسم هایی که از ابتدای خلقت گرفته اند توی هر سالنی یا هر شهری یا هر حسینه ای.یک مراسمی که هر سال حتی انهایی را هم که تندیس ندارند از کیلومترها دورتر به قم می کشاند یا پای رادیو می نشاند در روزی که به حقیقت میعادگاه عاشقان است و تو ای خواننده ی این پریشانیات! این حس را و این اضطراب را و تمام این دیوانگی ها را زمانی درک می کنی که شرکت کرده باشی و زندگی کرده باشی و چله نشینی کرده باشی و عشق کرده باشی با هر به روز شدن سایت. با هر به روز نشدن سایت حتی! با هر لحظه بودن ان لوگوی دوست داشتنی در کناره ی وبلاگت.
این خطی از حکایت مستان کربلاستـ

من میخواهم خرق عادت کنم اقا حرفی است؟
روضه ی سال:
305 روز تا محرم
برو با همین بمیر شافی
نبینم زنده بمانی!
به نشان الله
من تمام شده ام
تمام شده ام را به چند زبان زنده ی دنیا بنویسم تا بفهمی تمام شده ام.تو که بهتر از هر کسی می دانی تمام شده ام یعنی چه.تو که بهتر از هر کسی می دانی کم ارودن یعنی چه.تنها شدن یعنی چه.کمردرد یعنی چه.عطش یعنی چه.تو از همان اول می دانستی "من" یعنی چه و من هنوز نمی دانم "تو" یعنی چه.
مانده ام بی شفیع.یک شفیعی بفرست دست من را بگیرد بلند کند.حالا بلند هم نکرد فدای سرشفیع ش.کشان کشان که می تواند تا یک جاهایی برساندم.ببین!چقدرهم قانعم خاک بر سر بی آرمانم.خودت می دانی تمام دل لرزه ام همین بی شفیعیست.تمام شد.هر کس میخواست ثبت نام کند کرده تا به حال.نه؟دیگرزمانی نمانده دیگرجا نمانده.مرد نمانده.خوب جمعشان کردی فدای محاسن خونی ات.خوب جمعشان کردی این دیوانه ها را دور هم و من مانده ام نگاه می کنم و باز سوالهای ازار دهنده.صحنه های عذاب اور.حسرت های خوردنی و آه های کشیدنی و من بازنده حس میکنم خودم را.
اشک هایم را جمع می کنم برایت عزیز جانم
نوزده بهمن بیاورم قم
بریزم به پای نورچشمی هایت
یکی شان با شال سبز می اید...
فقط یک لطفی کن یک هویی بکش
تو که خوب میدانی زجر کش شدن یعنی چه
کم اوردن هایم زیاد ی کرده
بفرست بیاید بگیرد جانم را
تا بیش از این گنــــ....
به نشان الله
تکرار نمی شود
اگر وظیفه دیدی بروید امضا کنید(اینجا)
گرچه ما زیاد امضا داده ایم و کم اثر دیدیم
همه ی ما معتقدیم تاریخ تکرار می شود.آری. تکرار می شود تامعصوم دست بسته ازبرای بیعت با غیرمعصوم به مسجد کشانده شود.تا ظاهر قران بر نیزه رفته ،باطنش در میانه ی میدان بی یاور بماند.تا ابوذر تبعید شود و عمار شهید.تکرارمی شود تا "آن" ها مستشرق شوند و "ما " ها مورخ و سال ها بعد بنشینیم صدها جلد تحلیل ارائه بدهیم و در پیچ و خم شخصیت شناسی حوادث صدر اسلام بمانیم و با این حساب تاریخ تکرار نمی شود تا ما سلمان شویم، اویس زندگی کنیم و جابر بمیریم و اساسا فرصتی نمی ماند برای "مرد" شدن.
تلخ ترین فصل این داستان حقیقی آنجاست که بسیاری از ما به سادگی قبول نمی کنیم که گاه گاهی-اگر حکم به دائمی بدون جفاکاری مان نرانیم- امام 1433هجری را در همان تنگنایی قرار می دهیم که امام 61 هجری را گذاشتند.همان نامه ها همان مهر ها همان بیعت ها و همه ی آن " همان " هایی که ح س ی ن(ع) دیدحسن(ع) دید ،علی(ع) دید و هرگز تصور نمی کنیم ممکن است روزی از دهان امتی مشمول این لعن جانانه شویم که لعن الله امه سمعت بذلک و رضیت به.حال اگر بنا را هم گذاشته باشیم بر "کلهم نور واحد" – که گذاشته ایم-ناخودآگاه پیچیده ترین معمای هستی پاسخ داده می شود که "کجاست منتقم خون ریخته شده در کربلا".منتقم این خون قرن هاست نظاره گر نامردی های مزمن و مرد نشدن های طول کشیده ی ماست.
به خدای ح س ی ن سوگند اگر قرار بود کار بین علقمه و قتلگاه خلاصه شود حاج همت معلمی را رها نمی کرد برود پاوه. به خدا قسم حاج احمد نزدیک بیروت هم نمی شد مگر جبهه ی خودمان کم کار داشت؟چمران نمی رفت لبنان امام موسی را دریابد که فیزیک پلاسما را عشق است! و بابایی بر نمی گشت ایران.به خداقسم اگر قرار بود کار بین علقمه و قتلگاه یک سره شود تعداد شهدای هسته ای جمهوری اسلامی به دوازده تن نمی رسید.این قافله هنوز هم که هنوز است زرود دارد و زهیر می گیرد.این کاروان تا قیام قیامت علم می خواهد.علم دار می خواهد.این کاروان تکرار نشدنی ترین صحنه ها را در پیش دارد.
مبادا انقدر به حسرت ماضی معرکه ی ح س ی ن بنشینیم که یادمان برود مضارع وسط معرکه ی مهدی ایستادن را.

م ه د ی نشدن مهدی
دست ماست
.
.
همین
به نشان الله
یکی دیگر هم رفت
دیشب شب بود! یک شبی مثل تمام شب های دیگر.مریض بودم.عود یک داستان قدیمی سه چهار ماهه.سجاده ای باز بود و لپ تاپ ما هم که پای ثابت سجاده است نشسته بود نگاهم می کرد چشم تو چشم.این سجاده را که گفتم فکر نکنی ما خیلی نماز شبیم که نه! این سجاده حکم فلک را دارد برای پاهای بی چشم و رویم.حکم انفرادی.سلول .یک انفرادی دوست داشتنی که هر بار یک غلطی می کنی می روی داوطلبانه قد یک و هفتادو خرده ای ات را جا می کنی تویش و دلت خوش است به کرم صاحب خانه.شب بود یک شبی مثل همه ی شب های دیگر که در پی اش یک صبح ی می اید مثل تمام صبح های دیگر که تو باید بلند شوی یک سناریوی تکراری را بازی کنی.
هفت صبح بود که زنگ زد گوشی و من تمام کاری که نا داشنتم بکنم این بود که هر دوشان را خاموش کنم : ولم کنید فقط بذارید من بخوابمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و ظهر شده بود.ظهر که نه.کمی بیشتر.عصر بود.بلند شدم و روشن کردم ان دو را و این ده دوازده نفر پیامک داده را چطور باید جواب می دادم که هر کس یک نوایی می زد و من نوایی دیگر و من نوایی دیگر و من نوایی خیلی دیگرتر از انچه ان دوازده نفر و خودم حتی بتوانیم بفهمیمش.
دو تا از این دوازه تا فرق داشت اما:فوری:تجمع اعتراضی امروز ساعت 12:30جلوی سفارت فرانسه و آلمان و انگلیس با گرفتن پوستر های ترور شهید احمدی///مراسم وداع دانشجویان با شهید احمدی امروز ساعت 19:30 دانشگاه شریف.
و من هی در منگی خواب دارم مرور می کنم اسامی این تروری ها و هی نمی فهمم این یکی دیگر کی ترور شده که من نفهمیدم.اصلا امروز چندشنبده است و ساعت مگرچندشده که اینها تجمع بازی را شروع کرده اند و بعد از یک بنده خدایی که پیامک می دهم می پرسم شب زنگ می زند یک پوزخندی تحویلم می دهد و شروع می کند رزومه ی شهید خوانی و من دیگر هیچ نمی شنوم از حرف هایش و تمام حواسم می رود به ان دو پیامک صبح که من عصر خواندم و شب معنی اش را فهمیدم و شب خیلی دیر شده بود که نه مراسم وداعی بود و نه من دیگر درکوفه و یک آه امد و ضربه ای که محکم به پیشانی ام زدم و هنوز هم که سه صبح رد شده دارم میکوبم و نمیدانم کدام لقمه ی حرامی خورده ام که از شرم نمیمیرم این روزها.سخت جانی همیشه هم خوب نیست ....
دوستان شب اربعین ارباب
امام زاده علی اکبر چیذر را دریابید
دکتر را انجا دفن خواهند کرد

کوردلی می خواهد
این که نفهمی
در همین خیابان های کوفه هم
میشود اردوی راهیان به پا کرد
تو را به خدا برگرد بگو مصطفی
شب عاشورا چطور سینه زدی برایش
که حضوری زیارت اربعین نصیبت کرد؟
بخند به ریش ماها....فدای نفس اخرت
تمام اتفاقات
همان وقتی می افتد
که تو مریضی
این یعنی
مریض هم نباید بشوی
وقتی ادعای ح س ی ن دوستی داری
حاج محمود!
فکرش را هم نمی کردی
شهیدی بیاید چیذر
که خونش هنوز خشک نشده
بخوان حالا:
عزیز رهبر از کجا اومده...
از سفر کرب و بلا اومده....
میون دار هیئت ما اومده...
سینه زن خون خدا اومده....
به نشان الله
من از کربلا شروع شده ام
چه بویی گرفته خانه هامان بعد از ح س ی ن
معلوم شد حواله به اصحاب کرده است
حالا همه چیز در نوسان است
بین
در مرحله ی (نهایی داوری )
و
بازمانده از مرحله ی نهایی داوری
چقدر سخت میگذرد روزها
||حاج بخشی را (ببینید).همان طور که سید مرتضی دید
||(مستند )جنگ با خدا (بانک داری و ربا) - د.عباسی د.رائفی پور
به هویزه که می رسی حس می کنی امده ای بهشت.شب که در مسجد را می بندند و ملت را بیرون می کنند دلت می خواهد همان جا تا صبح بنشینی درد دل کنی با سید حسین ای که فقط درها را که بستند خواهر هایم بلند می شوند از کنارش و از دست گردگیر پلاستیکی برادر های خادمم هم کاری ساخته نیست.اینها بلند بشو نیستند!انقدر در طول روز راه رفته ای که نا نمانده برایت .تازه!شب که می شود کسی را نمی گذارند توی حیاط بماند و آی دلت درد می گیرد! از بی ح س ی ن ات .از بی وجدانی ات.از بی غیرتی ات.صاف وسط بیابان!

ان موقع ها که حتی به نام هم شهدا را نمی شناختم.یادم هست این نام یک جور دیگری بازی می کرد با دلم.سید ح س ی ن علم الهدی.این نام هر تکه اش روضه است و کدام شهید را می شناسی که این طور نامش روضه بخواند برایت.بی پرده...به نهج البلاغه ام که نکاه میکنم یاد سید حسین می افتم.عجب پسری بود برای بابا.
شنیده ام خیلی ح س ی ن ی رفتی
بالاخره قرن بیستم بوده
شنی تانک می آورند کوفی ها
جای نعل تازه
" من" هایشان سخت مخلوط شد
تانک ها که رد شدند
از روی ......
اس ام اس میدهد:
جهادی میای؟
"نه ...نمیذاره"
هر ام قمری را
جهادی راه نمی دهند
هنوز مانده
تا ادم شدنم
دو سال پیش
هر دو را "بردندم"
پشت سر هم
این طرف عید جنوب
انطرف عید کربلا
از کدام به کدام رسیدم؟
نیک بنگر
این دو هرگز از هم جدا نیستند
من از کربلا شروع شده ام
نگو : نام ح س ی ن را الکی قاطی هر چیزی نکن
بنده ی خدا!
چه بگویم تو را
وفتی همه چیز
گره خورده ب انام این مــــرد
به نشان الله
خدا - ولی خدا- خون
هرملت مبتلابه حکومت طاغوت، ملحد یا موحد، لاجرم روزی به خروش آمده،زنجیر پاره میکندکه" الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم".اما الهی بودن جهان بینی حاکم برحرکت های آزادی خواهانه،اولین رکن مشروعیت آنها به شمارمیرود. از طرفی اگر بگوییم تفاوت فریادهای برخاسته در کشورهای اسلامی و جنبش نود و نه درصدی در قلب امریکا، تنها در مسلمانی و نامسلمانی حنجره هاییست که شعارهای مذکور ازشان صادر میشود،به بیراهه رفته ایم.چرا که اگر صرف بر زبان آوردن شهادتین مهر تایید برهر فریادی باشد،هیچ جمعیتی در سردادن فریاد و هلهله و جوسازی به پای لشگر عمر سعد نمیرسد.لذا تفاوت احتمالی ریشه در جایی دیگردارد.
آنچه انقلاب اسلامی ما در حد اعلی داشت و جنبش های اخیردرحد نازلی از آن به سر میبرند،مفهوم امامت است و ولایت مداری.یعنی همان خون پاک جاری در رگهای شیعه.ولایت مداری یعنی راه آن شهیدی که وصیت نامه اش تنها یک جمله بود : " فقط نگذاریدحرف امام زمین بماند،همین".براستی درک حقیقت چنین مقامی کجا و دل های به مسلخ روزمرگی رفته ی ما کجا؟
شاید آن روزها که حضرت روح الله مردم مصر را مخاطب قرار داده، به تاسی از انقلاب اسلامی ایران خواندند، هیچ فئه ی قلیله ای درهیچ کجای این دنیا تصور سرنگونی دیکتاتوری حاکم برمصر را هم نمی کرد.لکن دگرباره درکمال ناباوری به بازماندگان آل ابی سفیان ثابت شد باطل،" زهوق" بوده و خواهد بود حتی اگر جنگ، "احزاب" باشد و قوت جنگاوران ما "مکیدن خرما

غرض اینکه آینده از آن امت یست که اولا ایمان به الله دارد.ثانیا امام دارد.ثالثا در راه" الله" و در پای ولایت "امام" سرمستانه "خون" می دهد.و این مثلث هر نهضت مشروع و آسمانیست: خدا-ولی خدا-خون.
در طول تاریخ بارها شاهد این بوده ایم که بی امام" ولایت مدار" از امام دار "ولایت ندار" پیشی گرفته و تفرق "اسلامی" مغلوب تجمع "ضداسلامی" گشته. راه نفس را بر هر مومن آزاده ای می بندد، یادآوری غربت امامی که هرگز حق ولایتش ادا نشد.آن دم که مولاعلی(ع) برنتابید و برزبان آورد آرزوی معاوضه ی ده کوفی "فراری"،با یک شامی" ولایی" را.
اقتضای" امام بودن" امام این است که درنهایت خواص امت را گرد هم ،در سپاه حق سازمان دهی کند.حتی اگر همه شان شده باشند ابن قین بجلی و در راستای "ح س ی ن گریزی" سر به بیابان گذاشته باشند.شاید چندان دور از حقیقت نباشد این که بگوییم یاران امام ح س ی ن(ع) از این جهت مورد مدح خاص حضرت سید الشهدا و سلام خاص حضرت صاحب- در زیارت ناحیه - قرار گرفته اند که از امتحانات و ابتلائات هر دو جبهه-نظامی و فرهنگی- سرفراز بیرون آمدند.
ماموم حقیقی کسی یست که آمده برای دادن هر آنچه دارد و زهیر-همچون سایر اصحاب- هرآنچه داشت، داد.زهیر در عرض چند ده ساعت استقرار در خاک کربلا در هر حوزه که توان داشت فعالیت کرد و تنها به دادن "جان" بسنده نکرد.رویکرد وی اینگونه نبود که ببیند جون در عرصه ی "جهاد اصغر" جان به آستان جانان آورده مسئولیت دیگری بر ذمه اش نیست.بلکه در جبهه ی جنگ نرم ،بصیرت را با قدرت انکار ناپذیرش در سخنوری آمیخته، از همان ابتدای همراهی اش با امام تا آخرین نفس به ارشاد و روشن گری سپاه کفر مشغول بود.
سرداران جنبش های بر حق شیعی سراسر عالم،"زهیر" های ح س ی ن زمان،حضرت صاحب الامر اند.
باشد که دستان مبارک امام، سینه های به خون تپیده شان را مزین به مدال جان بازی کند.
شهید احمدرضا احدی
![]()
گاهی که فکر می کنم
هم رشته ای ام بود
خیلی سخت میگذرد بر من
یکی یک کاری را
انداخت روی دوشم
و گفت خب یکم "قم اللیل" باشید
تا برسید انجام دهید
گفتم :
تازه "قم اللیل" ام اینه وضعیتم!
اخر هم
توفیق نشد ان کار را انجام دهم
از کفم رفت
این لیل های بد بیخ ریش صاحابش!
که من باشم
به نشان الله
حاجی هم رفت
"بالاترین" ذوق مرگ شد! تیتر زد: حاج بخشی به درک واصل شد.یاد ان موقعی افتادم که به ح س ی ن گفتند این اب را می بینی؟به خدا از ان نمی نوشی تا تشنه به جهنم بروی.
"بی بی سی فارسی" خندید! آقای بخشی یکی از طرفداران پر و پا قرص حکومت ایران بود...مثل همیشه برای حفظ ظاهر نگفت به درک واصل شد! گفت درگذشت!آخی!الهه ی ادب اند بروبچه های بی بی سی فارسی.گل اند.گل!
یاد معاویه افتادم.کیفور شد وقتی عمار از پا در امد.بعد هم علی را کرد فئه ی باغیه و قاتل عمار!علی اما گریه اش گرفت از دیدن عمار .از خونی دیدن عمار دلش شکست.خیلی نیست!؟گریه ی علی...

رو نمایی شد یادبود عمار ها در بهشت زهرا امروز.از ان صرفا رونمایی ها...حاج سعید قاسمی تنش می لرزید امروز.صدایش نه.بهش گفتم دعامون میکنی حاجی؟-نه!-چرا؟-من یکی رو میخوام برای خودم دعا کنه.ادمم من؟!-این را که گفت سرم را انداختم پایین رفتم یک جایی گم و گور کردم خود گور به گور شده ام را. غروب بود .صحنه ی عجیبی شده بود.همه جای گلزار عجیب بود.همه جایش.همه ساعتش. همه نفس اش.همه اش عجیب بود امروز.
و نشر شاهد کتاب هایش از ما ه ها قبل ناقص تر شده بود به سلامتی..تنها چیزی که اورده بود سینه زنی های محرم نودحاج محمود بود و تسبیح و این جور چیزها!-حاج اقا : کتاب "مرگ از من فرار میکند" رو ندارید؟-نه-نمی یارید؟من چند ماه پیش پرسیدم ازتون هم نداشتید.یک طوری نگاهم گرد که فهمیدم یکم دیگر پاپیچ شوم....فهمیدم که نه!اینجا درقلب گلزار شهدا هیچ خبری نیست از یک وجب مغازه ی عرضه ی محصولات فرهنگی!
بخورد توی سرم سینه زنی های محرم نود ی حاج محمود که یاد گرفتم فقط به درد گریه کردن می خورد.من خیلی کم کاری میکنم.خوب اگر قرار بود سینه بزنم و گریه کنیم گه برای رستم که هم وطن هم هست و خیلی مرد هم بود و خیلی مشتی هم که می توانستم زار بزنم یا مثلا مرگ سهراب به دست پدر که خیلی احساسی تر است!نیست!؟؟؟این طور اسطوره هم داشتم .اسطوره ی made in irane bastan.یا مثلا روزی صد بار اللهم العن الضحاک میگفتم و تمام!هم حرصم خالی می شد هم به نیاز طبیعی ام به لعن یک موجود منفور پاسخ میدادم!
خیلی مشمئز کننده بود مقایسه ی عزای ح س ی ن و قصه ی رستم.مگر نه؟برای خودم هم نوشتنش هتک حرمت بود امانوشتم گه بگویم من با همین بی رگی و بی غیرتی ام به همین اندازه حرمت شکنی میکنم هروز برای ارباب.حرف های بی عمل.خیلی کم گذاشته ام برای اسلام و مسلمین.برای بحرین.برای غزه.برای پایگاه فسقلی مان در دانشکده ای که دانشجوهایش خیا میکنند از اسمان نازل شده اند.دانشجویان پزشکی.برای همین بچه هاب جنوب کشور که بعد از یک اسهال حاد از دهیدراتاسیون می میرند.حقیقت همین است.تلخ. یک چیزی مثل زهر مار
کمی انطرف تر سه دختر جوان تکیه داده بودند به درخت.نگاهم افتاد یک لحظه ژست می گرفتند.. هرهر... کرکر.می خواستند عکس بگیرند با نمیدانم چه.از نمیدانم که.خیلی جوان بودند..خیلی زود بود برای این طور شدنشان.غفلت من بوده که این ها این طور شدند؟مطمئنم حاج همت اگر بود میگفت :بله.غفلت ما بوده.همان طور که به خانم بدیهیان گفته بود.
یاد ان عکس دخترک ضیغمی نام افتادم و یاد غربتی که رائح تعریف کرد از یک تحصنی که در حد اسم ماند. بعد رفتم توی حال و هوای اخراجی ها و شخصیت های خیالی و فانتزی .پسری که هرگز......غیبت نمیکنم!..... زندگی شهید را بازی می کند تا ما بفهمیم شهیدان خیلی مرد بودند!دختری که یحتمل .....غیبت نمیکنم!....سعی میکند معصومیت را یک طوری بچپاند لای چادر سفید و بکند توی دل آقا مجید.تا ما بفهمیم معصومند همسران شهید.حال انکه معصومیت و مظلومیت شهید و جد وابادش را هر شب جمعه بیا در گلزار ببین
فردا حاجی بخشی می خوابد در ارامگاهش.در روضه من ریاض الجنه.ارام ارام.همین جا نزدیک ماها.که خیلی دوریم از انها..نزدیک صیاد دل ها...نزدیک سید رویاهای من -ما.. سید مرتضی.نزدیک نزدیک ترین ادم ها به ح س ی ن .نزدیک بسیجی هایی که مریم کامنت داده دیگر وجود ندارند...
مراسم تشییع پیکر پاک حاج بخشی
بعد از نماز جمعه است.خاک بر سر اطلاع رسانی ام!
نمیدانم چه ساعتی
قبر را داشتند می کندند
جایی نزدیک نشر شاهد(سالن دعای ندبه)
یحتمل طرف های عصر میرسند
مریم
بیا فردا ببین
بسیجی ها وجود ....
یا ح س ی ن را
البته سر هم!
اس ام اس کنید
به این شماره
30008794
قرار گاه عمار
به نشان الله
طواف عشق
شوط اول
به نیت " رمی جمرات" آمده بودند کوفی ها ظهر عاشورا
ح س ی ن (ع) اما آمده بود" تقصیر" کند
"اسماعیل" آب شد از شرمندگی
شوط دوم
موقع رفتن به میدان سبک می پرید.خودش رفت
موقع برگشت به خیمه ســــــــنگین بود .آوردندش
هر تکه اش
یک "علی" (ع) شده بود
شوط سوم
از حول حلیم توی دیگ افتادن شنیده ای؟
از حول چشیدن "شهادت"
بندهای کفشش را هم نبست طفلک
شوط چهارم
فهماند به همه شان
مردانگی به مرد بودن نیست
به "نامرد نبودن" است
بیایید نامرد ها! دخت علی (ع) شقشقیه می خواند اینجا
"کوفه "ای شده "شام" برای خودش!
شوط پنجم
شیعه "ارکان اربعه" سرش نمی شود
رکن واحد داریم ما:
آبـــــــــــــــــــــــــ
شوط ششم
پرده ی خیمه را زد کنار آمد بیرون
شمشیر سنگینی می کرد توی دستش
امام(ع) گفت: به خیمه برش گردانید نباید زمین از خاندان محمد(ص) خالی باشد
آخر همین یک دانه "علی" مانده بود برایش
"علی" ای که هرگز نتوانست بجنگد
شوط هفتم
رساندن اب مشک میخواهد
رساندن مشک دست
رساندن دست عباس
انتخاب ساده ای بود
یک تیر و سه نشان:
مشک!
به نشان الله
فوری
گرامیداشت شهادت عماریاسر
دومین سالگرد نهم دی ماه
و سالگرد عملیا ت های کربلای 4و5
پنج شنبه پانزدهم دی ماد
از ساعت 15 الی 17:30
گلزار شهدای بهشت زهرا
قطعه ی 29
بنده ی خدایی
نظر گذاشته بودند
و با پست مسمومیت با صدای شیطان
مشکل داشتند گویا
خواهر محترم سلام
نیت بنده از نگاشتن این جملات دفاع نیست از خودم.دفاع است از حق.
و این کار دشوار که نه حساس است انگاه که نوشته های تو گره خورده باشد با نام ارباب بی کفنمان.
چه کسی این کلام بی منطق را درست می داند که "هر کس هر کاری میکنه به خودش مربوطه"؟ابدا و اصلا و ابدا و اصلا و مکررا ابدا و اصلا .نه این طور هست و نه ساکت می نشینم در مقابل تزریق چنین تفکری به این وبلاگ.اگر "هر کس هر کار میکنه به خودش مربوطه" ی شما صحت داشت. امام ما شقه شقه نمی شد وسط مسلمان های دهه ششم هجرت رسول الله.اصلا چرا راه دور بروم.اگر اینطور بود همین هم وطنانی که شما در مقام اثباتشان بر امدید بر نظام خرده می گرفتند؟ اصلا همین شما اگر جدا معتقد بر این کلام ناصواب بودید زبان به اعتراض به "هیچ کاره" ای همچون شافی نمی گشودید.
شما اگر انقدر سنسور های" بی ادب یاب"تون قویست و سر به زنگاه از راه می رسید در هر وبلاگی که بوی بی ادبی به مشام مبارکتون اصابت کند یک تک پا تشریف ببرید سایت های وابسته به نظام -که نیازی به نام بردن نیست-کامنت های طرفدارن جریان فتنه را مطالعه بفرمایید که هرانسان آزاده ای از به یاد اوردنشان به بدن لرزه میفتد چه رسد بر نوشتن و یا نقلشان! گویا زیاد در این فضا نبودید...یا اگر بودید جسارتا به یک واکنش دفاعی به نام فرافکنی روی اوردید که امری بس محتمل است و دست اویزی بس ارزان.
شما اگربر دل نوشته ی بنده مهر بی ادبی زدید؛عاشورای 88 کجا تشریف داشتید؟تعریف شما از بی ادبی "غلط کردید" است؟لخت کردن بسیجی نیست؟شما در تجمع های خیابانی و درگیری با انسان هایی که درصد بالایی از انها دقیقا مبتلا بودند بر VOA TOXICITY شرکت کردید؟شما هتاکی های انها را شنیده اید؟ شما فیس بوک و تویتر و هر "مزخرف گاه" دیگری را هم چک می کنید حتما.
بنده بارها گفته ام و نوشته ام و تا پای جان می گویم و می نویسم که غلط کردید بی شمارید(منظورم شما نیستی خواهر من )چرا؟ چون با پشتوانه ی کلام خدا : امریکا هیچ غلط ی نمی تواند بکند.امریکا بهانه است.فقط یک نام است.نماد است.لوگوی شیطان است.نه خود شیطان است و انقدر منفور بود که گذاشتندش جای فاعل جمله.
بسیجی از این جلوتر نمی رود.بسیجی (بنده به ابن مقام نرسیدم و نخواهم رسید با این احوال و اوضاع و ضعف معنویتم) از صرف فعل "غلط کردن" هرگز جلوتر نمی رود. یعنی شما از 88 به این طرف ازین کلام بی ادبانه تر نشنیده اید احیانا؟در چه بهشت برینی سر می کنید شما!تهران که نیستید؟!!
علی ای حال
اگر انچه شما راجع به بنده ی حقیر نوشتید درست بوده از خداوند می خواهم بنده رو ببخشد و اگر انچه شما نوشتید راجع به بنده نادرست.خدا شما را ببخشد.(با تاسی بر مولایم امام محمد باقر و امام زین العابدین علیهم السلام پاسختون رو دادم)
باور بفرمایید لبخند زدم با خواندن این نظر.ادب ادب ادب و دم از ح س ی ن می زنید!!!خدا وکیلی بر بی ادبی "عده ای" گاه نیستید یا من باب مزاح این جمله روکامنت فرمودید!؟؟!!
یک غلط کردید بر شما اینقدر گران امد؟
هتک حرمت قران را چه می کنید؟
و مجلس شراب را
هتک حرمت آل الله را چه؟!
.
با این اوصاف قران هم
-نعوذ بالله-
بی ادب است!؟
انجا که می گوید
مرگ بر این انسان
مناظره ی رادیویی
د.غلامی و د. زیبا کلام
موضوع ولایت فقیه
13 دی ماه
ساعت 15-16
شبکه گفت و گو
موج5/103
نماز خوان ها با علی می جنگند
نماز خوان ها با ح س ی ن می جنگند
نماز نخوان ها که جای خود دارند
هر چقدر هم که با ادب باشند
|×|ایینه ی دقـــــــــــــــــــــــــــــــــ
امد
نفس بکش شافی
شیعه ارکان اربعه سرش نمی شود
رکن واحد داریم ما
آبــــــــــ

به نشان الله
مهمان
در که باز شد امدیم تو .دوید سمت مهمان که من باشم.سلام شیرینی داد و کیسه ی پلاستیکی که دستم بود را کشید برد.بیسکویت خریده بودم برای خودم که از ظهر از گرسنگی معده ام چسبیده بود پشتم.عارفه اما فکر کرد برای او خریده ام.گفتم بخور نوش جونت برای تو خریدم.نشست وسط اتاق و بیسکویت را خورد.
وقت خواب شده بود.جا پهن کردند برا ی مهمان که من باشم.عارفه امد بالای سرم.اصلا تمام شب کنارم بود.امد نشست کیفش را ریخت بیرون و کتاب قصه اش را باز کرد و شروع کرد به ناز کردن و لوس کردن خودش برای مهمان که من باشم.پرسیدم: چند سالشه؟رفیقم گفت :سه هر دو فهمیدیم ...رفیق تیز بود.گرفت...
من همه اش نگاه می کردم ببینم اخر سر یک مرد در دامن یک دختر سه ساله مگر جا می شود؟"سه ساله زدن نداره" را شنیده بودم از حاج محمود ونعزه هم زده بودم پایش اما... اما من بار اولم بود دحتر سه ساله می دیدم.انقدر نزدیک.بار اولم بود سه ساله بغل می کردم.دختر بچه ی سه ساله بگوید عموجون جان ادم در می رود به خدا.سه ساله جدا زدن ندارد.انهم با دست های سنگین جنگاور عرب .
روضه ی رقیه می خواهی فقط به دختر بچه بنشین زل بزن
ببین چه "می بینی" :
خیلی خود شیرینی کرد ان شب
سه ساله برای مهمان
که من باشم
ببین برای بــ ابا چه زبانی می ریزد....
ح س ی ن! حق داشتی ببری اش!
به نشان الله
مسمومیت با VOA
امروز کنگره ی طب اطفال بود در دانشکده و خب طبیعتا ما اکسترن ها هم بنابر تاکید موکد اساتید جهت پر کردن صندلی های تالارابن سینا بعد از مدت ها راهی دانشکده شدیم.تجدید خاطرات را تعریف نمیکنم که نه بهره ای دارد و نه اهمیتی.بعد ازنمازظهر یک قدمی زدم در طبقات سه گانه ی دانشکده و محوطه.دیدم تنها چیزی که نیست "خدا"ست تنها چیزی که هست"VOA"
یک عده نوجوان بیست ،بیست و دو ساله که چپیده بودند کنارهم و قهقهه و بگو و بخند و لپ تاپ ها باز و فیس بوک ها را با وایرلس بیت المال دانشگاه آپ کردن و نون نظام را خوردن و فحش نظام را دادن و دانلود اهنگ و ملزوماتش.اختلاط دختر و پسر مال یک لحظه اش بود! یک نفر این موضوع را برای من حل کند چطور ممکن است خواهری غیر محجبه در میان پنج برادر ان چنانی در کتابخانه تنگاتنگ نشسته مشغول درس خواندن باشند!؟رگ گردن را نمی دانم زد بیرون یا نه اما قلبم به درد افتاد
دست خدا را ببین! در انتظار اسانسور که بودم یکی از خواهران در حال استهزا فعالیت های فرهنگی پایگاه که در کنار درب اسانسور نصب شده بود -که یادم است با دست خودم کارهایش را کرده بودم برای محرم اماده شود -به سر می برد و دوستان هم انصافا کم نمی گذاشتند در همراهی با این خواهر مکرمه.بالاخص وقتی متوجه حضور بنده شدند با ظاهری واضحا کدام طرفی!
به راستی حضرت رسول اگر انا کفیناک المستهزئین نمی شنید تاب می اورد؟ما که در این درجه از فقر معنویت به سر میبریم اینطور میسوزیم،وای از دل هزار پاره ی معصومین با ان سطح از وقوف و اشراف به حقایق هستی. آه " آخ ح س ی ن " از نهادمان برخاست خلاصه.
فقط خواستم بگویم :
غلط کردید بی شمارید
.
مکان و زمان همایش یک روزه ی
شبهات ولایت فقیه
توسط دکتر علی غلامی
همین روزها ان شا الله میگم
.
دوستان مسجد ارک نهم دی را دریابید

.
جالب است که پرشین بلاگ
برای کریسمس
تدارک ویزه دیده
برای محرم ندید اما
آخ ح س ی ن...
به نشان الله
منو نمی بری؟
منتظر معجزه نشسته بود از چهارپنج ماه پیش.پدر تقویم را در اورده بود از بس که روزها را ورق زده بود و عقب و جلو کرده بود.حساب کرده بود مناسبت ها را و اربعین ها را و سالگردها را.از بس که کاغذ سیاه کرده بود و هزار امید و ارزو و عطش اما فقط سیاه کرده بود ..همه اش نگران بود نکند نیاید؟همه اش نگران بود نکند بیاید! افتاده بود گیر یک گیر بزرگ:خوددرگیری.معلوم نبود دوستش دارد یا نه.می ترسد ازش یا نه.فرار می کند ازش یا می رود به استقبالش با اشک با دل با خون با سر.
تا این که یکی از همین شبها دید این تقویم لعنتی یک حالتی گرفته .اسمان یک حالتی شده.دل دیگر دل نیست.هرچه که بود دل نبود توی این سینه ی بی تاب.فهمید که وقتش رسیده.دلهره ی "نیامدن" دلهره ی "نشدن" دلهره ی "ندیدن" یکباره تبدیل شد به منگی " امدن" مستی "شدن" سرگیجه ی "دیدن".دیگر تمام عشقش رسیده بود آخ از شب اول این پاهای افلیج را هی می کشید روی زمین : محض رضای خدا دو قدم دیگر بردارید رسیدیم ها!جان من!شما رو به صاحب مجلس راه برید..هنوز برای بریدن زوده.جالا مانده تا عصر روزدهم.هنوز که راهی نرفته اید.تمام هوای بودنش تمام دلخوشی اش هیئت بود و ضجه و نفس تنگی و درد قلب و کبودی سینه و بی حسی دست و گرفتگی صدا و پیرهن مشکی شوره زده و شال خوش بو شده و چای هیئت و صدای میثم و فریاد های حاج اقا پناهیان
و ..حالا برویم قم.شب تاسوعا را برویم قم.برویم مهمان ناخوانده شویم حرمی را که اخر هم نفهمید اول به کدامشان جواب سلام بدهد.اول ظاهر را یا باطن را.اصلا من رقمی نیستم که بفهمم ظاهر کیست و باطن نیست.بین این دو هی تاب میخورد که اخر عمه دعوتش کرده یا ارباب؟گنبد اورا خوانده یا بیرق؟ای من فدای ان گنبد و بیرق هر دو
شب عاشورا یادش نیست چه کرد دلش؟فقط یک قلب خراب یادش می اید و سوز هوای قم و بی لباسی و سرگردانی در حرمی که انگار توی هوایش جیوه انداخته باشند و نشود کشیدش به سینه از سردی و سنگینی و روزش را هم کاملا خوابیده بود.فرار کرد. از روز عاشورای قم فرار کرد.برگشت خانه افتاد توی تخت و تا خود مغرب خوابید.و باز هم همان صحنه امد وبدترین و بدترین و بدترین و تنگ ترین و سنگین ترین و کابوس ترین صحنه باز هم غروبی که بوی خون را می شد دید و رنگ خون را شنید و صدای سکوت را مزه کرد و همه ی حواس ریخته بودند بهم و اسمان داشت پاره می شد والله.
محرم امد و رفت و هیچ معجزه ای رخ نداد
یا نفس من بعد ال ح س ی ن هونی....
فقط این وسط من لاغر تر شده ام
و مریض ترشده ام
و دلتنگ تر
و خسته تر
.
نمیشه نری؟
کجا می خوای بری؟
چرا منو نمی بری؟
.
گویند ســـ ر یــــــ در راه است
به نشان الله
این مطلب مخاطب خاص دارد
یلدا!خب یلداست.شوخی که نیست.هم اتاقی جوش هندوانه ی نداشته اش را می زند و ان یکی دنبال یک اهنگ درست درمان برای بزم شبانه اش از این فولدر به ان فولدر میپرد و فیس بوک را به چالش کشیده از صبح و زیرزیرکی به ریش من و تو می خندد و من هنوز سرم درد می کند و بدنم کوفته و کمرم خم شده از قوز کردن های مداوم پشت میز و ور رفتن با فتو شاپی که بلد نیستم و جگرم تیرمی شکد از بی ح س ی ن ای مفرط واز بیحالی خودم حالم به هم می خورد و ....
خیلی کم درد داشتم؟الحمدلله یکی دیگر هم اضافه شد.اصلا به من چه که سالگرد تولد تو رسیده و به تو چه چهلم من امشب بود.نمی دانم طعم چهلم من تلخ کرده امشب را یا طعم تولد تو.یا طعم شب شهادت پسر ح س ی ن. خدای توهم مذهبی ام من و این بار به جان خودم و خودت کم اوردم این سالگرد های هبوط نابهنگام مان را چطور ربط بدهم به اربعین بوی سیبی؟ تو بزم و دایره و پاس نداری من حتی دیگر نای مظلوم نمایی و کولی بازی را هم ندارم.من نای عربده ندارم!من از خودم شاکی ام.از ان بیرق مشکی شاکی ام.از تو بیشتر! این وسط دلمان خوش به هل من مبارز های تو بود و زدن ها و خوردن که انهم بساطش برچیده شده.یادت هست یک زمانی تلفنی خیلی سلام می دادیم با هم و من ماه ها در حسرت یک سلام ان مزه ای دیگر مانده ام.هفته ی دیگر هم تولد من است و همان شب حاج محمود دست به دامن رقیه.آه اگر زنده بذاری ام ح س ی ن ....
من بیزارم (بخوان متنفرم )از یلدا.بیزارم(بخوان حالم بهم میخورد) از جشن تولد وتبریکات کلیشه ای و لبخندهای مصنوعی و این وسط یک پیامکی هم از نمیدانم کجا رسید دستم که نوشته بود" مراسم یلدای سرخ!"بسیج دانشجویی دانشگاه تهران فردا فلان جا و فلان ساعت.و حالا من از عصر هی دارم این فلان جاو فلان ساعتش را با برنامه ی فردا میسنجم ببینم می شود من بلند شوم بروم ببینم کدام از خدا بی خبری جرئت کرده نام یلدا را بگذارد سرخ و ببنددش به بسیج دانشگاه تهران!؟
یلدایی به سرخی "شیب" تو پیدا نمی شود ح س ی ن
همیشه همین بوده انگار
شب تاسوعا اگر نمی رسیدی بالای سرم
من غلط می کردم صدایم را در حرم عمه بالا ببرم
واتش بزنم دلش را
امشب اگر هلم نمی دادند این ملت به خانه ات
عمرا اگر این خزعبلات را می نوشتم اینجا
به نشان الله
روضه ی امروز
دوست بودند با هم از بچگی.دوستی بچگی هم عالمی دارد.گاهی فکر می کنم این دو تا پسربچه باهم که می نشستند دم در خانه شان چه می گفتند؟چطور با هم بازی می کردند؟قهر هم می کردند؟ الله اکبر باز به پرت و پلا گویی افتادم.
اختلاف زیادی اما داشتند باهم.خب ده دوازده سال اختلاف سن کم نبود!یک اختلاف دیگر هم داشتند.یک اختلاف بزرگ! مادر یکی شان فاطمه بود و مادر ان یکی نه. پدر یکی شان علی بود و یکیشان نه.انی که نه مادرش فاطمه بود و نه پدرش علی مثل شیر وایستاد پشت ان پسر بچه.مثل شیر.هنوز هم ایستاده..حبیب...عجب اسمی...عجب اسمی..
ح س ی ن یکجوری تحویلش گرفت ان روز در کربلا که بنده ی خدا شرمنده نشود از این همه اختلاف که داشتند با هم....
این پیرغلام فقط برای من حبیب است.
حبیب ابن مظاهر اسدی.

این داغ هرگز ارام نمی شود....
هرگز....
.
چهلم من نزدیک است
چهلم با تولد تو یکی شده
این عبارتو کی انداخته به دهان تو
ترورش می کنم
"توهم مذهبی"؟
از تو بعیده!!
.
دعا می کنم
به قول خود حاجی
هرکس نمی خواد امین نگه
خدایا!
ما رو دق مرگ حضرت ز ی ن ب قرار بده
به نشان الله
عرق کهنه ی شیراز
شب اول بود.به ورودی مجلس که رسیدچند لحظه ایستاد.خوب داشتم نگاهش می کردم.حواسش به من نبود.اصلا حواسش به هیچ کس نبود.انقدر که براحتی سایه به سایه اش بودم و او عین خیال اش نبود.پاییدنش به هیچ وجه قایم شدن نمی خواست!
یک نگاهی به بالای سرش انداخت.به تابلوی نام دانشگاه خیره شد.سرش را گرفت پایین رفت داخل.ای بابا!دوباره ایستاد.اما این بار کشیده بود کنار که وسط راه مردم نباشد.هوا سرد بود خب راه مردم را که نمی شود بند اورد.حق الناس دارد.ان کنج ورودی دانشگاه کنار نگهبانی.خم شد.دست کشید به زمین.روی اسفالت.گذاشت روی چشمش.خاک اسفالت را!
ایه داریم.ایه هم نداشتیم خوب حالیمان می شد بی اذن صاحب خانه وارد ملک شخصی شدن عین بی ادبیست و بی معرفتی و بی کلاسی و هر عیبی که اسمش را بگذاری!حالا کار ما ادم ها زمانی بیخ پیدا می کند که صاحب خانه انقد ربزرگ است ،انقدر اقاست، انقدر مرد است، انقدر عشق است ،انقدر نفس است انقدر ح س ی ن است که کلا فرمتش به روح من و تو نمی خورد.نمی خوانیمش.بازش نمی کنیم.ارور می دهد.باید به هر دری بزنیم مگر این کرامت را این ابهت را این جلال و هیبت را یک جوری کانورت کنیم.و وقتی لحظه ای فکر کنیم این عظمت نا گنجیدنی و نا فهمیدنی ان اقا ، خود ،کانورت شده ی یک عظمت عظمای دیگری به نام ذات باری تعالاست دیگر همان دم در هنگ می کنیم.
به دم انتهایی هیئت که رسیدیم(*) کم کم مردم داشتندبلند می شدند.چراغ هاکه روشن شد برگشت دید پشت سرش خالی شده.هجوم برده بودند سمت درب خروجی.زیرلب گفت نکند لابه لای این ازدحام بال و پر یکی از این ملائکه بگیرد زیر پای ما!خم می شد دانه دانه این دستمال کاغذی ها را جمع می کرد و عشق می کرد و مهر ها را جمع می کرد و عشق می کرد و اشک می ریخت و عشق می کرد.
این شور و حال عزادار ها را دیده ای بعد از مجلس ارباب.عجیب حالتی شده برایم.سوالی شده برایم.ارباب فرموده هرکس به زیارت من بیاید اولین کاری که برایش می کنم این است که عم و غصه را از دلش می گیریم.شادش می کنم.
از دو حالت که خارج نیست.یا ما فیلم عزاداری بازی می کنیم با شاه دیالوگ : اعظم الله اجورنا.یا این مجالس حکم حریم ارباب را دارد که ادم بلند که می شود حس می کند سبک شده و غم عالم رفته از دلش.همه می گفتند و می خندیدند.دوستان قدیمی سلام و علیک و گپ و گفت و روبوسی سر داده بودند.اشک ها هوز خشک نشده خنده ها و شوخی ها بالا گرفته بود.قدم ها تند شده بود.هوا سرد بود خب.نمی شد معطل کرد.
ارام ارام امد پایین از پله ها.ماتم گرفته بود.آویزان.سرش پایین.تا این که رسید به قلب مجلس.پاگرد مسجد.چای داغ مجلس روضه ی ارباب.هوا جدا سرد بود.چای می چسبید.انهم ان چایی.ایستاد گوشه ی راه پله.ذل زد به لیوان های یک بار مصرفی که پر می شد.به سماوری که خالی می شد.ذل زده بود طوری که خادم کتری بدست هم فهمید این بنده خدا ماتش برده..خادم به سماور و لیوان ها نگاه کرد.شاید خیال کرد عیبی ایرادی لکی مشکلی مگسی خاکی چیزی دیده این سید که چشم از بساط چای برنمی دارد.
دستی به شانه ی خادم زدم: این داداش ما مدلش یکم "ذل" ایه!.شما کارت درسته سید.قبول باشه.
لیوان چای را برداشتم و دور شدم ازش.
هواسرد بودخب.جدا نمی شد معطل کرد..
.
در اینجا بی واسطه با ح س ی ن باشید
مسابقه ی بی واسطه کاری از بچه های داشگاه امام صادق -عـــ-
.
بالاخره درست یادم ماند
عـرق کهنه ِ شیراز ، مـرا مـسـت نکرد
چایی روضه ی ارباب زمین گیرم کرد
.
یار نوشت:
دستفروش های شب عاشورا
همه را گشتم
یکی شان
فقط سه تا داشت
که دو تایش الان
دست توست

به نشان الله
بازی گری
شش و نیم عصر بود که با عجله ای که خوب می دانستم
برای رسیدن به رهایی نسبی از روپوش سپید
و پناهندگی به سینه زنی میثم مطیعی در سرمای خیابان ها ی کوفه است
بساطم را جمع کردم و امدم بیرون
حیاط بیمارستان دلگیر بود امشب
بیمارستان مفید شلوغ مثل همیشه
درمانگاه عصری که تا نیمه های شب طول می کشد
و خدا می داند چطور راضی شد دکتر عشقی چهار تا دانشجوی وا رفته را رها کند
بروند سراغ بی دردی هایشان
حیاط بیمارستان دلگیر بود امشب
بیرون دویدم سرم را گرفتم بالا تا اسمان را پیدا کنم اما.....
ماه پیدایش شد و دیگر همین ماه را فقط یادم مانده
و تا خود مسکن ترافیک از نوع کوفی.راننده تاکسی از نوع کوفی
مسافرها از نوع کوفی.حرف ها از نوع کوفی.قر زدن ها کوفی
ناسزاها کوفی.نیش و کنایه ها کوفی
تیر اخر را هم زد راننده خطاب به حکومت موجود:
حسین نه روحمه نه جونمه.اما حالا که زوریه! جانم حسین جان!
حیاط خوابگاه دلگیر است امشب
دلم برای روی ماه عباس تنگ شده...
چقدر کیف میکنم ادای ان"ضاق صدری"عباس را دراورم...
کم ظرفیتی است دیگر
.
ماه نیمه ی محرم
بس نیست برای از پا درامدن؟
.
بچه که بودم مادرم میگفت
میگویند ماه که کامل شود
دیوانه ها دیوانه تر میشوند
میگفت
بچه که بوده مادرش میگفته
که بهشان گفته بودند
به ماه کامل نگاه نکنند!
این همه گفتم گفتی گفت نمیخواست مادرمن
خب کدام ادم عاقلیست
که عباس را ان بالا ببیند
و دیوانه نشود؟
.
جانم فقط به جواب دادن پیامکش رسید
وبلاگش را که نمی دانم چرا باز کردم
دیدم جالبیش این است که او هم گویا این روزها
خیلی دلش از بازیگری پر است
چقدر شبیه بود این دو تا پست ما
و من چقدر لذت بردم چهره اش را که تصور کردم موقع تایپ کردن
مردی بلند شو بیا ببین چه می کشم!
شافی بی بیرقی می کشدش اخر
ان شـــــا اللهـــ
به نشان الله
اگر کمی منافق تربودم می گفتم این بازدید بی سابقه و موج خصوصی نوشت ها
حکما یک اقدام حکومیتست
و پا جای پای برادر قدیانی گذاشته ساندیس های جمهوری اسلامی را می کشیدم وسط
و اداراتی که به زور کارکنانش را می فرستد جایی و از این حرف ها...
شده تا به حال بروی یک پایگاه اینترتی یا وبلاگی یا فرومی و نظر بگذاری اغلب به شکایت و نقد
اما نه با نام خودت.و نه با نشانی با هدف دوری از دردسر
یا اغاز یک جنگ نابرابر سریالی
یا جلوی مزاحمت های احتمالی را گرفتن و از این حرفها...
حال حکمت هجوم این هفده ناشناس
به دنیای من ای که دیواری به کوتاهی من اش نیست چیست؟
نه با هجومش مشکل دارم نه با هفده اش
که خودش روضه ای شد برای دل مستعد به خیال پردازی ام که هفده!
حالا چرا یکی شان نیست ؟
شاید دل ساقی را انقدر شکستم که حتی سفیر هم نفرستاد به عتابم .
بماند
برایم نوشتی:
اینجا وبلاگ شماست و اختیارش با شماست و قصدم دخالت نیست و ...
چه کسی گفته اختیار این وبلاگ با من است؟
مگر اختیار وبلاگ داشته یا نداشته ی شما با خودتان است؟
صدالبته ادب حکم می کند انتقاد را این گونه اغاز کردن
اما با باطن این باور-که مورد نظر شما نبوده - شدید مشکل دارم
اگرقرار بر دیوار کشی کردن فضاهای چهاردیواری ناممان بود
انگاه نه امری می شد بر واجبی منسی
و نه نهی ای میشد بر منکری جاری
اصل مطلب:
امروز در راه بازگشت به مسکنم هی می امدم این دشمن نوشت را مرور کنم
و اتش بزنم من را
والله نمی شد
به میانه نرسیده قطع می کردمش و اب می کشیدم دهانم را
کراهت و جلوه ی ازاردهنده ی روضه ی باز را من هم همان قدری می داند که تو
من هم همان قدری اینجا در لفافه عمری نوشته که تو
اما من اینجا برای تو ننوشتم! که هتاک نام گرفتم
و من انجا برای تو سینه نمیزدم که آفت عزاداری لقبم دادند
حالا این همه "تو" از کجا مهمان من شدند الله اعلم و مهمان حبیب خداست
و ضریب دار هم می شود این میهمان وقتی عزای ح س ی ن گرفته باشد
و وقتی به "خون دل خواهی" پسر ح س ی ن آمده باشد
گیر کارمن انجا بود که فکر نکرد :
همیشه پای یک او در میان است
سپاس از همه ی ان هفده ستاره ای که یادآوری کردند
وما یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ
را
سوره ی ق/ آیه ی هجده
.
دو تا نکته داشت این ابتلا
اول
تا تیر نکشد دلت
تیر کشیدن دلش را نمیفهی
.
دوم
هر ام قمری
حق ناحیه سرایی ندارد
ناحیه از آن اوست
یا شافیــــــ !
به نشان الله
خدا را چه دیدی؟ شاید نگاه نکردند
نگاه نمی کنند....
این طور گفتند....
دشمن نوشت:
حذف شد
اقای صدا سیما!
ح س ی ن تمام شد
خیالت راحت
از سر بگیر
مسئولیتت را
.
تا امروز فقط ح س ی ن را جدا می نوشتم
من بعد
زی ن ب جدا نوشته می شود
خود به خود
به نشان الله
به اینجا
اینجا مثل همیشه تر از همیشه است
شورش را درآورده این عادی بودنش
رسیده به اینجایم

اینجا مردم لباس مشکی نمیپوشند
اینجا شهر بوی محرم نمیدهد
اینحا بنر و کتیبه نصب نمیکنند
اینجا طبل و سنج نمیفروشند
اینجا کسی هیئت نمیرود
آخر اینجا حکومت مرکزی است و شام
اینجا کسی ح س ی ن نمیشناسد
غلط نکنم معاویه ملعون یک جایی این گوشه کنارها بر مسند نشسته
سب و لعن بابا را کم داریم
سه جمعه گذشت
نظرت چیست که من نفس میکشم هنوز؟
.
ردنا الی حرم جدنا بابا
یالا ردنا
یالا بابا
.
این تو بمیری از ان تو بمیری ها نیست
بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
تا بفهمی
به نشان الله
الیوم اکملت علیکم نعمتی یا اهل القم المقدسه!
ابر و باد و همین چیزهایی که مردم شعرش را می خوانند همه دست به یکی کرده اند
با این اوصاف الان قم هم تل دارد.هم علقمه.هم خیمه گاه.هم کف العباس
همه چیز زیر سر آن باب الح س ی ن است والله
پدر صلواتی ها فکر مردم شهر خودتان را که نکردید هیچ! هوای دل بانو را هم ندارید؟
اخر این خانم چطور باید تحمل کند ان سنگینی را؟

ادم با صاحب عزا این طور خون بازی نمی کند
.
بدن کبود را کم کم دارم حس می کنم چه مزه ایست.ببینیم تا کجا نفس می دهد شور بگیریم برایش
.
شب دو و من هنوز زنده ام
روضه ی شاه که میخوانند من سکوت میکنم
که هنوز هم معتقدم ذوالجناح تنها برنگشت
لطفا کسی بیدارم نکند
به نشان الله
الرحیل...الرحیل...
از بالا به پایین.از پایین به بالا بخوان.دوباره.سه باره نه نشد!چند باره.از این تب به ان تب.از این لینک به ان لینک
تمام لحظات را یادم می اید.گاهی که فکر می کنم.این که مو به تنت سیخ شود وقتی می شنوی تیزر را.روزی چند بار
این که با سرعت پایین اینترنت باز کنی یک صفحه ی سنگین را یک ربع ساعت است هنوز در حال بارگزاری و عین همین یک ربع جانت بالا می اید
این کاروان دلهره ی 40 روزه را که دوباره می بینم انگار با پای خودم بروم طرف چوبه ی دار
من اصلا نمی خواهم این ذات الریه ی کربلایی ام خوب شود.من می خواهم هرروز که از خواب بلند میشوم همینطور قلبم تیر بکشد
من سرم درد می کند دق کنم.من عاشق اینم که سرکلاس ته دفترم سیاه مشق کار کنم.من کیف می کنم هرروز نحیف تر شوم هر روز ضعیف تر
نشسته ام به تماشا
همیشه وقتی هیئت می زنند یکی می اید می خواند یکی می اید می نشیند
یکی چای می دهد.یکی داربست می زند.یکی کفش جفت می کند
ولی وقتی هیئت تمام می شود.وقتی همه می روند. کم کم سحر شده. ملایک بال هایشان را جمع می کنند
یک چند نفری می مانند.تمیزکاری می کنند.دستمال ها ی روی زمین را جمع می کنند.جارو می کنند.استکان ها را میشویند..
پسر کوچک فاطمه
راه بده ...امان بده ...فقط بیایم دستمال جمع کنم
ان شبی که مسلم را کفری کرده بودم نمی دانستم شب شهادتش کنار اربابم
پسر کوچک فاطمه!
من امروز سه ساله ات را کفری کردم ها
.
خیلی بی توفیقی می خواهد.این که انقدر درگیر مادیات شده باشی از شش جهت
که حتی نتوانی دو دقیقه
دو دقیقه خلوت کنی با خودت که مباهله بود امروز
یک روزی می ترسم بیاید
دو دقیقه نتوانم بفهمم
امروز ک ه ی ع ص بود..
.
درد دارد
تمام نفس های آلوده به نبودنت
به نشان الله
ای همه دارایی ام...
من هیچ ندارم که بیاورم در این سومین قمار.هیچ.
من از همیشه خالی ترم پسر فاطمه.از همیشه خالــی تر.از همیشه بدبخت تر
از همیشه بی درد تر.از همیشه بی بلا تر.من پر از "ندارم" ام.
من از دو هفته قبل ذلیل ترم.از محرم گذشته وامانده ترم.قلبم بدقلق تر شده
این زمین چرا معطل می کند؟ چرا دهان باز نمی کند فرو ببرد وجود پـــــــــــــ... مرا
من امروز تمام راه را به دنبال حرمی دویدم که وقتی برسم سر خیابان آستانه ی ری
فقط دست به سینه بگویم سلام بر تویی که ح س ی ن را می آوری به ری
یا نه!سلام بر تویی که ما را می بری به کربلا
یا نه !سلام بر تویی که برادر کربلاست حریمت
یا نه !سلام بر تویی که یادگار اندوه بار ترین شب هاست حریمت
یا نه!اصلا سلام بر سید الکریم و همین
من دیگر مراعات قلبم رانمی کنم.مگر مراعات قلب تو را کردند؟

من قربان در و دیوار آن دیر نصرانی ام که تو تجلی کردی انجا
من به قربان پارچه های متبرک دفتر نذورات باب قبله ات
من به قربان خاک خیمه ی قاسمت
من به قربان غربت همیشگی ات.من به قربان تنهایی ابدی ات
من به قربان حال ناگفتنی نا نوشتنی نافهمیدنی مجلس شرابی خواهر بی علمدارت
به خدا زینب اینجا بود که زین اب شد.همتای علی در بی یاوری اینجا فقط زینب بود و بس
من نمی دانم چرا هربار امدم بنشینم کنارت باب الشهدا خورد به تورم
و کاشی کاری "السلام علی الخد التریب" افتاد جلوی چشمانم
من نمی فهمم کدام بی دلی گفته دورتادور صحن و سرایت را ناحیه بنویسند
من نمی دانم چطور این زیارت نامه از حرمت مانده در کیف من
وبازش که می کنم هنوز همهمه ی حرم از لای برگ هایش می زند بیرون
من این محرم را فقط می خواهم گوش کنم.
این محرم را گوش به من بده.این محرم را به من گوش کن
گوش کن و بگذار گوش کنمت.بشنو و بگذار بشنومت.
بخوان و بگذار بخوانمت.ببین و بگذار....
بمیـــــــرم برایــــــــــــــتـــــــــــ
اقا جان من خرما خور خوبی هستم به یاد خرما فروش یکی یک دانه ی بابایت
من انار را حریصانه می خورم و وقتی خونش می ریزد روی لباسم
عمرا نمی شویمش.اصلا انار می خورم که خونی شوم
اقا جان شما یک ضاق صدری شنیدید یک روزی
نقل کرده اند خیلی سخت گذشت بهتان آن لحظات
اقا جان من هم ضاق صدری
مولای من من هم ضاق صدری
پسر فاطمه من هم ضاق صدری
عشق من من هم ...
خاک بر سر من با این دهان بی چاک و بستم.
عباس پسر علی بود و به شما کمتر از سیدی نگفت
من عین ان چوپان که دنبال چارق و پاتابه برای خدا می گشت پرت و پلا می گویم
اقا جان خوب عباس شما را می دید.عباس با شما می خورد.
با شما می خوابید.با شما نفس می کشید.عباس نماز هایش را به شما اقتدا میکرد
من که نمیبینمتان بیتابی می کنم.بی ادبی می کنم.
سادگی می کنم.بی فرهنگی می کنم
بگذاربه حساب بی خردی و نادانی ام.بگذار به حساب این که
من نمی دانم شما خاندان کیستید و شما ها خوب می دانید من کیستم
به همان عباس قسم من خسته ام .اقا جان من می خواهم ببینمتان.
اقا جان من پررو شده ام.اقا جان بد عادتم کرده ای
اقا جان مار در استین پروراندی.اقا جان بس نیست؟
اقا جان من دلم خوش است به ...به هیچ چیز...
من هیچ چیز ندارم حتی دلم را خوش کنم به آن
اقا جان امشب ترکاندی بغض ما را فدای بغض ترکیده ات.
اقا جان هرچه کربلا ساخته بودی ام پرید.اقا جان بخدا نمی توانم ببینم این محرم را
بخدا من می ترسم پا بگذارم درمجلس عزایت.
هم می ترسم نگذاری پا بگذارم در مجلست
می ترسم بیایم .می ترسم نیایم
من از اشک ریختن می ترسم.از اشک نریختن می ترسم
از نوشتن می ترسم و از ننوشتن هم
من از کیبورد می ترسم
از مقتل می ترسم
از کلیک می ترسم
من از تمام لحظات پیش رو می ترسم
من از این همه ترسویی ام می ترسم
اقا جان شوخی نیست حال و روزم ....
به خدا
میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــرســـــــــــــــــــــــــــم
رفتیم به طمع حفظ ایمان
بازگشتیم و زبان گشودیم به کفر گویی:
اولین اذان در خاک ایران:
این اذان ها برای من اذان نمی شود
دلتنـــــــگ اذان حرم کرب و بلایم
پنج ماه پیش بودکه پرسیدم: چه کسی گفته ح س ی ن سپاه ندارد
یک جوری جواب داد که انگار ندارد
پرسیدم ندارد؟؟؟؟
نوشت :نمیدونم والا....
راست می گفت بنده ی خدا
ناسلامتی دو تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده بود
به نشان الله
شب سه.همه دعوتید!
اینجا خانه
سحر جمعه 7 ذیحجه.مادر دارد ساک می بندد
من افتاده ام روی تخت
یک ساعت بعد.مادر حاضر شده
من هنوز روی تخت
دو هفته ای می شد حالم خوش نبود .قلبم نمی زد.نبضم ضعیف.سرم سبک
با هر بدبختی بود بلند شدم خودم را انداختم جلوی مادر
حالم خوب نیست.بریم اورژانس.فقط یه سرم.
مادر همه ی خانه را گذاشته بود روی سرش
ببینم میتونی همه چیز و لحظه ی اخر خراب کنی؟این همه خرچ این همه دردسر...
من: منگ.ساکت.افتاده بودم روی زمین
.
نیم ساعت بعد.مادر دم در
اگر حالت واقعا بده.نیا.پولش مهم نیست
من: میام
تا فرودگاه این بود که نگهم داشت:دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم.بعد یک عمر..دل سپردیم...چشم تو..عادت..دل...چشم تو..جرکت
.
اذان صبح.فرودگاه امام.من منگ.
معلوم شد مقصد نجف است و اقامت فقط در کربلا
سوار شدیم
بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبّی لَغَفُورٌ رَحیمٌ
من منگ
.
تیک آف
پشت سرم ندبه می خواند تا نجف سرکاروان سیدمان.این الحسن این الح س ی ن
نام ح س ی ن در آسمان بردنی تر است...انگار نزدیک تری بهش...
اشک برای ح س ی ن در دل آسمان ریختنی تر است..
انگار خیالت راحت است که صاف می ریزد توی دست های عباس...
اشک تا چشم هایت را داغ و دیدت را تار کرده سهم ارباب است
پلک که بزنی سرازیر که شد دیگر مال سقاست
.
مادر: حالا باورت شد؟
نه.هنوز نه...
.
یک ساعت و خرده ای بعد
آسمان نجف
مصباح! نه! این دیار خاکش آسمانی نیست.آسمانش خاکیست
توی این دنیا نبودم.از همان اول تابلو شد
به یاد رفیق فقط زبانم به این چرخید تا خود کربلا:
آقـــــــــــــام
عــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــی
مظــــــــــــــــــــلــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــه

سوره ی هود آیه ی چهل و یکم
به حرف اوردی ام آخر.قم نشین شدی بالاخره.دل میسوزانی.دل سوزاندن هم دارد
.
این صوت که گذاشتم.طرفهای وادی السلام بود که یکی از هم سفرها داد دستم و بدبختم کرد
سوغات کربلا نه تسبیح است نه سجاده نه چفیه
سوغات کربلا.یعنی هر چیزی که بدبختت کند
اصلا هر چیزی که بدبختت کند سوغات کربلاست
حتی اگر از عراق نیامده باشد
سوغات آوردم برایتان
خاک
سیب سرخ
و همان آبی که عمو نـــیاورد
صلواتــ()