دستم بگیر
راویــ: شافی - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳

به نشان الله

با یاری خدا و یکی یک دانه اش

ح س ی ن

 

 

نیست!تمام شد!ته کشید!توانایی به نخ کشیدن لغات بی روح به رقص در امده از زایندگی نگاه شما.دیگر شاید نتوانم بنشینم ساعت ها بنویسم و ساعت ها نگاهم کنید و ساعت ها بخوانمت و بخواهمت و روی کاغذ بیاورمت و آنقدر همانند یک مجسمه تراش ناشی عاشق شیرین عقل، بسازم و خراب کنم و بسازم دوباره تا بشود سند همیشه ماندنی بازتاب احساس آن ساعت های تنهایی من و شما.ساعت هایی که تمام شده و دیگر ته کشیده...

اما این که دیگر نمیتوانم - نمیگذاری بتوانم- بنویسم شیدایی ام را ،نه این که فکر بکنید سر عقل آمده ام یا این که تصور کنید آدم شده ام،یا این که خیال کنید شفا گرفته ام که "نباشد ز ازل بر غم عشقت درمان" ...اما میتوانم بگویم که اگر نمینویسم  هنوز در پس هر آهی و در پیش هر نشستی و  هنوز در عقب هر برخاستی و در آغاز هر صبحی و هنوز در هر از این پهلو به آن پهلو شدن من جریان دارید  و اگر نمینویسم، هنوز اگر سه مرتبه اسم اعظم شما را بیاورم به اندازه ی بال مگسی  نم مینشیند بر چشمان ناپاکم و یا هنوز تباکی که از یادم نرفته است و یا هنوز....

و این خصلت نفسانی ادمیزاد است که ببیند "هنوز " برایش چه باقی مانده و دلش را خوش بکند به این "هنوز "های کوچک تر تا  تا فراموش کند "آنچه را که از دست داده" های بزرگ تر بازنگشتنی اش را ...

من مستی به زنجیر کشیدن لغات را ب پای شما از دست داده ام و تنها برایم  مانده حسرت دوباره داشتن شما...ح س ی ن ...آلوده ام اگر،به آقایی ات  اما دوباره راهم بده..فان لم اکن اهل لذلک، فانک اهل لذلک سیدی...

 

 ان لونی اسود

و ریحی لمنتن

و حسبی لئیم

اما

من اربعین کربلا  میخواهم .... 

 

 

نگاشته شده در سحر بیست و دوم محرم الحرام هزار و چهارصد و سی و شش


comment نظرات()
وضع من را بخدا روضه ی تو سامان داد
راویــ: شافی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

به نشان الله

با یاری خدا و یکی یکدانه اش

ح س ی ن 

 

دل تنگ میشود دل ادم  گاهی برای بعضی چیزها.برای هر جایی که عطر تو را داشته باشد.یا حتی زمانی داشته بوده باشد.برای این جا مثلا.فرقی نمی کند حالا.حتی اگر دیگر سری به اینجا نزنی و عطر یادت را نپاشی در میان سطر های من، من اما به تو خیلی سر می زنم..حتی اگر قرار نباشد دیگر به آغوشت بکشانی ام و از همین جا راهی ام کنی به کربلایت..من اما به تو سر زیاد میزنم...

میدانی انچه ازارم میدهد کجای این داستان است؟ نامتناهی بودن تو را تاب نمی اورد این شهر دیگر و من ؛ هرچقدر هم که "هیئت" بیایم؛سیر نمیشوم از مست شدن از ذکر نام نامی تو ؛ مخاطب سایلنت تمام سطر های من؛  ح س ی ن

 

 

 

وضع من را به خدا روضه ی  تو سامان داد

من اگر گریه برایت نکنم میـــــــــــــــمیرم


comment نظرات()
آرام جانم
راویــ: شافی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢

به نشان الله

با یاری خدا و یکی یکدانه اش

ح س ی ن

 

من نمی دانم چه رازی نهفته در این سه گانه ی کلمات،که هر گاه دم می گیرمش با همان نوایی که همه می دانند و همه می خوانند،بجای ارام شدن،اتــــش می گیرم و می ریزد دلم و دست پاچه می شود زبانم و قلبم ،گم می کند نظام ضربان های هماهنگ بیست و پنج ساله اش را....

 

حــــســـــــــــــــــ  ی ن ،آرامـــــــ جـــــــــــــآنــــــمـــــــــــــــ

 

 

 

 


comment نظرات()
← صفحه بعد