پیاده روی

به نشان الله

با یاری خدا و یکی یکدانه اش

ح س ی ن

 

 

ایستاده بود ان سمت میز.فرق کرده بود.سرش را بلند نمی کرد،این جزئی از منش اش بود.از مراسم گفتم و بی برنامگی اش.از عکس ها گفت و حق کپی رایتش.از تبلیغات همایش دکتر گفتم.از نارضایتی دکتر از تبلیغات گفت.کتاب ها را تحویلم داد.ایستاد ان سمت میز،سرش را بلند نمی کرد،منش اش بود..خیلی فرق کرده بود.خودم را کاملا مصنوعی مشغول جمع کردن وسایلی نشان دادم که روی میز پخش کرده بودم،انگار نه انگار که نه بودنش و نه رفتن ش برایم مهم باشد.

-"خب،حرفی ؟حدیثی؟"

لحن ش مثل مسافری بود که دارد داد می زند "دارم می روم ها...".این را مطمئنم خودش درک نمی کند.خودش اصلن نمی خواد این طور جلوه کند و اصلن فکر نمی کند بدانچه من فکر می کنم.این مسئله ایست که هیچ کدام از مسافرین اربعین ارباب درک نمی کنند.درک نمی کنند که فرق کرده اند.درک نمی کنند که "نگاه کردن ای" شده اند.سرش را بلند نمی کرد.منش اش بود این.

-"ان شا الله سلامت می رید و سلامت هم برمی گردید...فقط  دعا..."

کاش هرگز نفهمد منظورم این بود که ای کاش سلامت بر نگردید....

 

/ 1 نظر / 28 بازدید
تربت

کاش کسی برای من هم از این دعاهای برنگشتن حواله کند ...