دستم بگیر

به نشان الله

با یاری خدا و یکی یک دانه اش

ح س ی ن

 

 

نیست!تمام شد!ته کشید!توانایی به نخ کشیدن لغات بی روح به رقص در امده از زایندگی نگاه شما.دیگر شاید نتوانم بنشینم ساعت ها بنویسم و ساعت ها نگاهم کنید و ساعت ها بخوانمت و بخواهمت و روی کاغذ بیاورمت و آنقدر همانند یک مجسمه تراش ناشی عاشق شیرین عقل، بسازم و خراب کنم و بسازم دوباره تا بشود سند همیشه ماندنی بازتاب احساس آن ساعت های تنهایی من و شما.ساعت هایی که تمام شده و دیگر ته کشیده...

اما این که دیگر نمیتوانم - نمیگذاری بتوانم- بنویسم شیدایی ام را ،نه این که فکر بکنید سر عقل آمده ام یا این که تصور کنید آدم شده ام،یا این که خیال کنید شفا گرفته ام که "نباشد ز ازل بر غم عشقت درمان" ...اما میتوانم بگویم که اگر نمینویسم  هنوز در پس هر آهی و در پیش هر نشستی و  هنوز در عقب هر برخاستی و در آغاز هر صبحی و هنوز در هر از این پهلو به آن پهلو شدن من جریان دارید  و اگر نمینویسم، هنوز اگر سه مرتبه اسم اعظم شما را بیاورم به اندازه ی بال مگسی  نم مینشیند بر چشمان ناپاکم و یا هنوز تباکی که از یادم نرفته است و یا هنوز....

و این خصلت نفسانی ادمیزاد است که ببیند "هنوز " برایش چه باقی مانده و دلش را خوش بکند به این "هنوز "های کوچک تر تا  تا فراموش کند "آنچه را که از دست داده" های بزرگ تر بازنگشتنی اش را ...

من مستی به زنجیر کشیدن لغات را ب پای شما از دست داده ام و تنها برایم  مانده حسرت دوباره داشتن شما...ح س ی ن ...آلوده ام اگر،به آقایی ات  اما دوباره راهم بده..فان لم اکن اهل لذلک، فانک اهل لذلک سیدی...

 

 ان لونی اسود

و ریحی لمنتن

و حسبی لئیم

اما

من اربعین کربلا  میخواهم .... 

 

 

نگاشته شده در سحر بیست و دوم محرم الحرام هزار و چهارصد و سی و شش

/ 0 نظر / 66 بازدید